کــافــه کــافـور

سالها بعد .من كنار جاده ي فرعي ايستاده ام قبل از باد

مرگ يك اتفاق معموليست

رستاخيري نيست

وقتي 

قرار نيست هيچ اتفاقي بيفتد

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1392ساعت 21:34  توسط خودم  | 

منتظر يك لحظه ي مناسبم

تا بگم

دوستت دارم 


+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1392ساعت 22:59  توسط خودم  | 


هميشه يكي قرار بوده باشد

قرار بوده بماند

اصلا از اول قرار بوده كه بيايد

حالا او هست

ولي قراري نيست . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1392ساعت 22:40  توسط خودم  | 


يك وقت هايي ، ديگر وقت برايت معناي زمان نمي دهد.مي خواهي احساس كني كه تمام وجودت سبك شده

آنقدر كه حتي هواي نفس كشيدن برايت سنگين مي شود. وزن دارد ولي تو نه

يك وقت هايي از عقربه هاي ساعت بيزار مي شوي،‌از تيك تيكشان كه گويي عشقشان را به رخت مي كشند، آنوقت از عشق بيرار ميشوي

يك وقت هايي بايد بلند شوي هر چند بي حوصله ، هر چند خسته . كفش هايت را جفت كني ، در را پشت سرت ببندي ، چشم هايت را به روي همه چيز . همه چيز را در خودت حل كني

دور . . . دورتر

جايي كه زمان كودتاي هويت توست

جايي كه زمان ديگر وقت نيست . . .


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1392ساعت 21:50  توسط خودم  | 

تنها به اين دليل پيامبر نشدم

كه بتوانم هر لحظه

همه جا

هميشه

تو را در آغوش بكشم


+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1392ساعت 11:43  توسط خودم  | 

دلها اگر شكست

خاري اگر نشست

چشمي اگر نديد

لبهاي دوخته ، سرد

دستي اگر نبود

پايي اگر نرفت

رختي هميشه نو

من مطمئن شدم

شايد بهار مرده بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1392ساعت 13:11  توسط خودم  | 

فرياد مي زنم در آغوشت مثه تماشاچياني كه سوت مي زنند

شبيه يك روايت كه به دهان راويش قفل سكوت مي زنند

وقتي كه مرگ هم مثل كيك تولد دلش گرفته بود

تو شمع آخري بودي كه لبهايم براي هميشه فوت مي زنند

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1391ساعت 23:46  توسط خودم  | 

جمعه ي عقربه هاي يك ساعت ام كه فقط غروب مي كنم

من به كوري مطلق بي قراري هاي خودم عادت كرده ام

و اين خوي ديوانه وار من است. . .

پرنده ي غمگيني كه در من لانه كرده ، هيچوقت هيچ تولدي را جشن نگرفت

و من

سال هاي سال است

كه به موريانه ها فكر مي كنم . . .



+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1391ساعت 22:58  توسط خودم  | 

چشم هاي من براي مرگ هم بدبختي مي آورد

گاهي فكر مي كنم

مثل يك قطار تا ابد از كنار تو

سوت زنان خواهم گذشت

و تو

در امتداد ريل ها

سقوطم را نظاره مي كني





+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1391ساعت 22:49  توسط خودم  | 

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1391ساعت 19:21  توسط خودم  | 

امتداد ريل ها

تا جاييكه كه قطار

به ايستگاه اولش باز مي گردد،

بايست سوزنبان. . .

قطار گويي انعكاس دردهاي دنياست

وقتي دوباره بازميگردد

و تو چقدر عاشقانه

فانوس به دست ايستاده اي . . .

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1391ساعت 0:31  توسط خودم  | 

نيمكتي را نشانم بده تا به يآس هاي من دچار نباشد

من به لحن دلنشين خيابان عادت دارم

وقتي تمام كوچه

بن بست مي شود

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1391ساعت 0:27  توسط خودم  | 

به ردپاي نگاهت پشت شيشه " ها " مانده
صداي سرفه ي سيگار بعد رفتنت به جا مانده
طناب دار نعره مي زند و حلقه مي كند تمام را
و گريه يك صندلي براي كشيدن كه زير پا مانده
به خاطر اشك هاي دلت ، شكست بغض زمين
شبيه يك دهان كه به حرف هاي نگفته و ا مانده
به قاب مي كشي مرا اندازه خودت ، روي اين ديوار
و سالهاست كنار دلت ، يادگاري شبيه بوي "نا" مانده
مرا به شعر هاي خودت ، به مرگ شبانه ببر
كنار بعض هاي مادري كه سجاده اش ، بي خدا مانده
نخواست كلاغ قصه بخواند ،‌ يكي نبود و نبود
براي تو از من فقط ،‌ همين ماجرا مانده....

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1391ساعت 21:39  توسط خودم  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1391ساعت 21:30  توسط خودم  | 

چراغ را خاموش كن

شب خسته تر از آن است

كه كنار دلتنگي هاي من

بيدار بماند. . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1391ساعت 21:3  توسط خودم  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1391ساعت 20:58  توسط خودم  | 

شايد

اسمي داشتم كه يادم رفت

گوشه ي اين تاريخ تلخ

مثل مردان جنگجوي شكست خورده

حربف روياي از دست رفته ام نمي شوم

اما ميعاد دست هايت

انگشتان ناتمام دلشوره ام را مهار مي كند

اين حريق چه با شكوه بود

اگر افسانه ي  تو مثل باد مي وزيد

نگاه نكن

فقط

نگاه نكن. . .

+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1391ساعت 0:39  توسط خودم  | 

مردمانِ شهر بي لبخند

مردمانِ از پاي خود خسته

مردمانِ تمام راه بيهوده

مردمانِ به مرگ وابسته

 مردمانِ بين راه جا مانده

مردمانِ افسانه هاي بي آواز

مردمانِ خاطرات جاري يك شعر

مردماني  پشت هاله ي يك  راز

 مردمان لابه لاي اين كلمات

دود مي شوند و مي سوزند

مردمانِ مثل برگ يك درخت بي شاخه

مردمان زود مي افتند . .. زود مي پوسند

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1391ساعت 22:38  توسط خودم  | 

حوصله كن!

تا ببيني چگونه جان مي دهم در همه ي خيابان هايي كه تو رد شدي / در هاشورهاي  كمرنگ/در تمام كلمات قانع اسمت

براي بازيگوش ترين پيراهن تو / براي غشِ غشِ خنده  در اتفاق دو به شك هماغوشي

براي ديواري هاي بلند و بي دريچه ي دوست داشتنت /براي بوسه هاي بدون تكليف

مي بيني چگونه جان مي دهم

نه دست و پا مي زنم

نه گوشه ي تخت مي نشينم

نه چراغ اتاقم را شب ها زودتر خاموش مي كنم

نه اين چمدان خاك گرفته را تكان مي دهم

فقط آهسته با باد مي گويم

"در من چيزي درد مي كشد/ انگار سردم است"

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1391ساعت 23:44  توسط خودم  | 

بايد چسبيد به آن و رفت بالا/

طبقه ي بيستم آسمان خراش/از اين آسانسور/ تا جايي كه منظره ها قد مي كشند/ بلند تر از حوصله ي تو/از اين راهي كه نه معلوم است رفتن و نه پيداست آمدن/ در برابر اين همه جاذبه ي نابرابر رفتن .... فاصله هست ، اما نزديك .

 برق عجيبي مي زند اين شهر/يك طوري كه بفهمي نفهمي گريه ي تو پيداست/اين بالا آب از آب تكان نمي خورد /هر چه هست نزديك است / اما من از همه چيز اينجا دورم/

اينجا فقط يك حس و حال ساده ست/

دلت كه مي گبرد ،‌بايد بروي..

مثل رفتن بي هوا

تا انتهاي حياط خلوت زمين ....

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1391ساعت 22:42  توسط خودم  | 

كاش هراس كودكي را داشتم كه مبادا فرفره هاي چهارپرش با فوت جان نگيرد
حالا كه طوفان رفتنم دلي را نلرزاند
هراسانم از بودنم
. . .

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1391ساعت 23:16  توسط خودم  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1391ساعت 23:13  توسط خودم  | 

نوشداروي بعد سهرابي

بعد رفتنم اثر نخواهي كرد

چه بگويم كه دفتر سفيدم را

روزگار زرد و كاهي كرد

چه بگويم!!! ...تو هم رفتي

مثل جغرافياي بي بوسه

مثل نطفه اي ميان اقيانوس

استخوان لاي زخم يك كوسه

چه بگويم از ته چاهي

كه مثل يوسف از تو افتادم

سهم من از تمام اين دنياست

بوي پيراهني كه داده بر بادم

عشق زيباترين شكل مردن بود

جامي از دست ساقي نمي افتد

دست دنيا شكستگي دارد

بي تو اتفاقي نمي افتد

وقت رفتن است خداحافظ

آينه شكل مردنم شده است

دست نزن جسم نيمه جانم را

ياد تو موريانه ي تنم شده است. . .

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1391ساعت 21:57  توسط خودم  | 


مثل برگ آسي كه در دست هام من بي اثر شده بود

مرا به اتفاق سپردي

به حادثه ي شكستن ليوان آب كه نيست رفتنت

كه سالها

نبايد به كسي زل زد




+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1391ساعت 0:48  توسط خودم  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1391ساعت 0:56  توسط خودم  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1391ساعت 0:39  توسط خودم  | 

بيهوده مي دود خياباني كه با جهان قهر است

حالا كه دلم گرفته تر از بغض هاي اين شهر است

ديگر هيچ چيز شبيه شنيدن جواب نه از تو ، نيست

حتي پيك آخري كه خوب مي دانم پر از زهر است


+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1391ساعت 21:27  توسط خودم  | 

زندگي سرِ چي بود! چند قطره ي خون
رقص واژه توي دست هاي زمخت جنون
زندگي سر چي بود! وهم خوشبختي معكوس
پشت نت لايكُ ، . . . پشت گوشي بووووووس
زندگي سر چي بود! ردِ پاهاي بي باور
لمس سالها خفگي ، بوي كافور و فاتحه ..آخر
زندگي سر چي بود! هرج و مرج و فرضيه ، انكار
مثل بن بست يك شعر ، قافيه ، تكرار
زندگي سرِ چي بود! كوك شعرهاي فروغ
ايستادن روي نقطه ي آخرُ دروغ پشت دروغ
زندگي سرِ چي بود!يك برگ برنده خارج از بازي
به سلامتي پرسه هاي خودم ، حكم آخر قاضي
زندگي سرِ چي بود!چند بوسه و دقیقه ای آغوش
به سلامتي دردهاي خدا، به سلامتي تو . . . نوووش

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1391ساعت 12:49  توسط خودم  | 

از همان زمان كه شروع شده بود

با دست هاي باز

با موهاي باز

مي رقصيد

زير نورهاي بيخيال

و من نوشيدم

به سلامتي جهنم همه ي روزهاي خدا

از همان زمان كه شروع شده بود

درست همانطور بود كه دوست داشتم

پشت به تمام پياده روها

مثل خياباني كه خسته مي شود از بي پناهي

مرا به آغوش فشرد 

تا تمام شوم

اما عشق هرگز نمي ميرد

كافيست دست هايت را زير چانه ات بگذاري. . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1391ساعت 21:59  توسط خودم  | 

  • پشت كدام پنجره بايد بايستم
    تا در آيينه ي چشم هاي من منعكس شوي
    آنگونه كه رود ميان اقيانوس
    آنگونه كه ميان دستهاي من حس شوي
    بايد تمام گل ها را سبد كنم
    داري به من مي رسي به صورت باورنكردني
    نفرين به تمام سالهاي فاصله
    نفرين به تمام دردهاي ماندني
    حالا تويي و من و فال اشتياق
    در هر نگاه نو شده تازه تر شدم
    بايد ميان دستهاي تو خودكشي كنم
    من از صداي رسيدن تو ، كر شدم. . .
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1391ساعت 22:28  توسط خودم  | 

مطالب قدیمی‌تر